|
شعر ، شکلاتی لای لحد
|
||
|
دست نوشته های مهدی مهراد |
هر سال
از پالتوی چروک روی میخ آغاز می شد
و پرندگان سردسیر
از مسیر سبابه ام می گذشتند
پدرم
با شال و کلاه قدیمی
همیشه به جوانی اش سفر می کرد
یک روز مادر لج کرد!
لباس های کهنه را دور انداخت
از آن روز برف بود
که بر سر و ابروی پدر نشست
زمستان را سپوری پیر با خود برد
بهار سرگردان ماند
و پرندگان
برای همیشه به جنوب
پرواز کردند...
پیامبر نوخاسته
اگر نگویید چشم بندی ست
ازکلاه همین شعر
دریا روی سرشما می ریزم
یا خرگوش درمزرعه ی خوابتان
مخاطب عزیز
اصلن اگر این معجزات را باور ندارید
لبخندتان را پشت دست پنهان کنید
وقتی این آیات را
از کتاب ممنوع می خوانید:
وای به حال هویج ها
اگر کلاه کج کنم!
یک شعر قدیمی به بهانه ی پیشنهاد یک دوست صمیمی:
زلزله
اين همه آتش كه ازاين سطرها
پراكندهاز چخماق هاي دماوند گرفته جرقه
اين همه باد
گرُ گرفته دامان شب بادسکوت بام ها کوچه ای از اجتماع سرد نام ها
رگباریک تكبير خاكسترِدهان واره ایست اسیر
آن فوران فرياد هم
فقط تيتر روزنامه اي را خنج زد
كه مثلث بود اما قله نداشت
سركار
پشت رقص باتوم هاتان
چشم هاي چنگيزيان رَج مي خورد
و كنار پرچين سوخته
زني گيس مي برد
آشفتهاین سو دختری ماتیک بالا آورده
وآن سو انفجاري ديگر از راديواعلام:
رُپ رُپه هاي پا دمامه هایست که خون
قلبم
نوسان مذاب ست درشريان هاي اين گربه
در رگ های ری
درخطوط این نقشه
در خیابان هایی که زلزلة الارض راهی
و روزی
توده هاي فشرده برآسفالت هرخیابان طرح رعدی مي گیرد
وبغض طاق ها
آجر
حتا اگرسقف اين شعرآسمان نشود
خون ما ديلمان ست
وطن
تو آتشفشان بمان...
"رپ رپه ی پا اصطلاح محلی شوشتری هاست"
ضمیر او قطعن اشاره به دریاست
زیر باران
می رفت و می آمد
من تنها ترمی شدم
از رویای بیابان دزدش
غریب تر ازهمیشه لب هایش کف کرده بود
با همان لحن جنوبی
موج به موج ناله هایش را ندیدم!
گوش ماهی های سوخته را نشنیدم!
ناگهان
از آبی بیقرارش دست کشید
تنهاییش را در چشمانم غرق کرد
وحرف هایش را برای نگفتن
به اعماق تیره ی خود بُرد
به آنجا که سایه های بزرگ جان می گیرند
به جایی که نهنگ ها
لهجه ی گُنگ آنهمه درد را می فهمند
تا بر ماسه های ساحل
تسلا گیرند!
آلبوم
پشتِ پرچين كه گمُ شدي
پشت سرت آب شدم سراسر
برنگشتي به خاطرات قاب
برعكس ابتذال ِرنگي ِدرختان سايه
روشنتر مي ديدمت از آفتاب
صحنه اندام تو نگاهِ مرا مي پوشيد
برگ ها با باد بودند
بند رخت برهنگي ِ تاك ها را گيره مي گرفت
اما درست وقتي كه انگور
ازخود رفت
تا از شراب لبانت بي خود شوَم
بادِ بدمستِ پاييزشدي
ومن سؤال ِ تاكي تنها...
حالا پاتيلم برعكس اندام تو خَم شده
درتلوتلوهاي دريايي كه گريسته ام
با درختان برف خورده
وگاهي با ناخدايي دوئل مي كنم
كه درجيب رخت هايت بود
وتورا برنمي گردانَد اینجا
پشت پرچين كه گمُ شدم.
دست نقاش
قلم مو ژولیده
گوشه ای افتاده
پالِت ام از تمام رنگ ها
فقط شب دارد
و روي بوم های سپید
ردي سرخ کشیده اند...
هنوز غبارننشسته
وصدای شیهه ای کشدار
در گوشم گوشه می گرفت
که ایستادم و تنها چاک ِِسُم
بر کبودی آسمان را
گريه کردم !
سرگردان دورخود چرخیدم
و انحنای هر سايه
شمشیر سواری می شد
در امتداد غروب...
می خواستم نقش این شبیخون را
از پرده ی شب پاک کنم
که دستان خونی ام ماند
و طيفي ناتمام
که هر روز
از گلوي آفتاب...
آخر
فاجعه
تمام پوماد ها را
سر بريده !
بازی
نام مرا داشت
تخلص ام را می جست
و با پوتین و لباس نظامی ام
در یقه اتفاق افتاد
اسلحه مسلح
و دم دمامه های درد
تب تب تند پوچی می شد
که نشانه گرفتم
وسط پیشانی اش
نفس در نفس اش به لجن افتادم
وبه نعره ایی ماشه کشیدم
درانتزاع چارگوش با صدای شلیک
سفید از اتاق پرید!
ولکه های خون بر دیوار ها
ومن رقص دودی رها
که کنده را
وپوکه ام
با اندامی که هنوز بوی باروت می داد
خاموش درزاویه ای افتاده بود
از تکان هایی که هنگام شلیک
رعشه جانش می شد خبری نبود که نبود!
- به هدف زده بود یا...
حالا با یقه ای آزاد
از پل های هوایی می گذرم
توی اتوبوس به زبان شما رجز می خوانم
وهرجا بخواهم
امواج خون آلود فهم را
دوباره
به رگبار می کشم.
|
|